مؤلف مجهول
27
هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى )
درين مدّت كه به دولت غلامى خواجه رسيدهام و به شرف سعادت ملازمت سرافراز و مستسعد گرديده هر روز پيش از برآمدن آفتاب عالمتاب مىبينم كه به خزانه مىروى و به صفاى دگر بيرون مىآيى . تمنا [ 127 الف ] دارم كه در افشاى اين معنى به من التفات فرمايى . خواجه گفت اى بختيار مبارك قدم نيكوسير ، و اى مقبل فرّخ پى پاكيزه جوهر . مدّتى شد كه چيزى عجب به دست من افتاده است و هرچند خيال كردهام كه چه چيز تواند بود معلوم نتوانستم كرد . نسيم در ساعت زمين اطاعت ببوسيد و گفت : بيت اى بزرگى كه دل پاك تو از پاكى خويش * از همه نيك و بد مملكت آگاه بود مشكلاتى كه فلك راست پس پردهء غيب * كنم آسان اگرم لطف تو همراه بود اگر عنايت نموده چنان [ آشكار ] سازيد كه بنده ببينم اميد هست كه بر نهايت حال اطلاع يابم و كيفيّت واقعه را به موقف عرض رسانم و خاطر ملازمان را از انديشه فارغ گردانم . خواجه رغام دست او را گرفته بر خزانه درآورد و صندوقى فولاد و مقفّل پيش آورد و سر صندوق باز كرده آيينهاى بيرون آورد كه هرگز عروس گيتى چنان آيينهاى نديده بود . چون چشم نسيم به آيينه افتاد تبسّم كرد . خواجه پرسيد كه مگر معلوم كردى كه چيست . نسيم گفت بلى . در زمين موضعى است كه آن را بحرين خوانند ، منزل ملك دريابار است و ملك [ 127 ب ] دخترى دارد زلال نام كه هرگز مشّاطهء ايّام در مرآت كاينات چنان صورت مشاهده نكرده و دست قضا از پس پردهء قدر چنين پيكرى در نظر اهل بصر نياورده ، و صفاى عارض دلجويش به مرتبهاى است كه هرچه در برابر او مىآيد صورت خود را مشاهده مىنمايد و او را زلال نيز از آن